Wednesday، June 24، 2009
تقدیم به ندا آقا سلطان
ترانه "عروسک" تقدیم به عروسک روزهای بیاد ماندنی ما. تقدیم به عروسک بیاد ماندنی ما. تقدیم به او, ندای راه آزادی
غسل از شهد پروانه میگیری عروسک
چه با ترنم به حجله خون میری عروسک
عروسک, ابرو کمون, گیسو سیاه
چشمون درشت, صورت مثل ماه
مردی به میدون نرفت
اونجور که تو میری
کسی ایستاده نمرد
اونجور که تو میمیری
***
کمر شب رو شکستی عروسک
وفا کردی به عهدی که بستی عروسک
***
هنوزم خیره به مائی عزیز؟
هنوزم با ما دلنگران فردائی عزیز؟
سنبل که نه
تو شدی تمام هستی ما
اسم شب تو
سرفصل نبرد آزادی ما
تو با ما بیداری و
شب دیگه دراز نیست
عروسک بعده تو
نفسی با دیوه دمساز نیست
***
الحق کمر شب رو شکستی عروسک
وفا کردی به عهدی که بستی عروسک
Sunday، May 31، 2009
ترانه تصمیم, شاهکاری با صدای ابی
چند وقتی بود که هنرمندان ما از صحنه اجتماعی فاصله گرفته بودن و اکثر کارها رنگ و بوی تجاری به خودش گرفته بود. میگم فاصله گرفتن به این معنی که از روزهائیکه ترانه های داریوش و هایده و ستار و ابی و دیگران در دهه 60 بعنوان مهمترین روزنه بیداری و آگاهی نسل داخل کشور بشمار میرفتند, فاصله گرفته اند.
این هم نظر ابی در رابطه با انتخابات. امیدوارم دیگر هنرمندان هم همواره حرفی برای تحولات ایران داشته باشند. نه تنها در زمینه انتخابات بلکه در تمامی زمینه ها.
Wednesday، May 20، 2009
ترانه دل سنگ
برگ افتاده ست دل من
دل سنگه دل تو
همه رنگه دل تو
هر جا خواستی.. پا به پات اومدم من
رسوای همه عالم.. ببین که شدم من
دل سنگه دل تو
همه رنگه دل تو
درویش شب اما..از ترانه خالی خرجین من
از سین تو خالی.. سفره هفت سین من
دل سنگه دل تو
همه رنگه دل تو
دل تنگه دل من
قصه گنگه دل من
دل سنگه دل تو
همه رنگه دل تو
Wednesday، April 1، 2009
بی حوصله!
تو شاد باش و فراموش کن یار..
قصه هزار و یک شب بر لبم دوخت
Tuesday، March 24، 2009
هذیون
جز تو و خنده هات .. چیزی به فکرم نمیاد
تو شدی ختم همه قصه ها.. آخه قصه تازه نمیاد
واسه این خرابه دل.. یه مطرب پرآوازه نمیاد
تو شدی خون جاری توی رگهام.. آخه دنیا دل خونبار نمیخواد
این سرنوشت سنگی.. کج کرده و دیگه سربار نمیخواد
من شدم درویش و کشکولم پر از ذکر تو..
آخه داشتنت درویش کنج دیوار نمیخواد
هذیون من به تو همین شعر تبعیدیه منه
اما دل نازک تو تبعیدیه بیمار نمیخواد...
Sunday، March 1، 2009
من در رویائی که تاروپودش همه از تو و جنس تو است.. با آسمان ابری اینجا آشتی کرده ام
"ماخه" در باتلاق خاطرات گیر نکرده است, او خاطراتش را با دست خود میسازد, و مثل من در باتلاق من و تو گیر نکرده است. "ماخه" طبیعت زیبا را بیشتر از شهرهای زیبا دوست دارد و در انتها دوست دارد به اسپانیا برگردد و برمیگردد چونکه جائی برای بازگشتن دارد. من ایران زیبا را بیشتر از تمامی طبیعت زیبا و شهرهای زیبا دوست دارم و همین الان دوست دارم که به ایران برگردم اما جائی برای بازگشتن ندارم! چمدانهای "ماخه" را کسی بهنگام بازگشت بو نخواهد کشید! و چمدانهای من و تو را هر روز و هر شب بو میکشند, ما را در خواب و بیداری بو میکشند, ذهنمان را, گفته هایمان را و دست نوشته هائیکه خود هم کم کم از خواندن آن خسته شدیم! ما را بو میکشند و آنجا که لازم باشد آنچه را که میاندیشیم را به اتاق اورژانس میبرند, به اتاق عمل, اندیشه را عمل جراحی میکنند, سزاریانش میکنند و قطع اعضائش, ناقص الخلقه اش میکنند و از او موجودی دیگر میسازند و ما را دست و پا بسته به تماشایش مینشانند, چرا که ما جزئی از یک پروژه برای سجده کردنیم! و آنکه نمیکند "فرخزاد" وار تن شعرآلودش را قصابی میکنند!"ماخه" حرف مرا نمیفهمد, شاید هم فکر میکند من از لابلای کتابهای قرون وسطای کشورش فرار کرده ام اما باز هم تبسم نشسته بر لبش را از یاد نمیبرد. تو حرف مرا میفهمی !؟
Thursday، February 19، 2009
راستی تا حالا شده کسی که به شما احتیاج داشته باشد را تنها گذاشته باشید!؟ به او پشت کرده و مسیر خود را طی کرده باشید!؟ شب را پس از آن چگونه خوابیده اید!؟ احساس شما نسبت به خود چیست!؟
اینکه من نیستم, این عدم هم آواز تو است
تو بزرگی کن و از کوچک اندامی من بگذر