پنجره رو واکن.. خوش آمدگوی بهار باش
کتاب کهنه رو طا کن.. منتظر یار باش
اگه کسی نمونده منتظر.. تو جلوه انتظار باش
گرچه گوسفند تو گرگ شد عزیز
بارون بهاری تو تگرگ شد عزیز
***
قصه ناتموم رو از سر بگیر
ای ساقه شکسته ریشه کن اما نمیر
شاعر دیگه بسه تغزل مرداب
آره بسه این همه ترانه دلگیر
گرچه قصر خاطرات ویران شد عزیز
لیلی قصه همدم جیران شد عزیز
***
دو روز هستی را بدون یار صفائی نیست
شراب کهنه را بدون پیمانه جائی نیست
عشق است آن یار که یک دل داشتیم و به او دادیم
از همه تن بریدیم که دل را بدون دلدار بهائی نیست
گرچه غافل همه تن هوشیار شد عزیز
صوفی خفته خرقه دریده بیدار شد عزیز
Twitter
Facebook
Flickr
RSS
0 سخن شما:
ارسال يک نظر