استاد..
گفته بودی زندونی حق داره دنیای پشت دیوار رو تجسم کنه
از دنیای ما فرار کنه و یه دنیا واسه خودش ترسم کنه
استاد..
زندونی فرار نکرد.. ریش گذاشت و بفکر زندگی شد
یه رو واسه خودش گذاشت یه رو واسه مردم, اسیر بردگی شد
پری قصه اونور دیوار بین الف و اورک دودوتا چهارتا کرد
بازی بازار مارو یاد گرفت اونم معنی عشق و جابجا کرد
زندونی شترمرغ شد.. سرشو گذاشت زیر برف
دروغ سهم زندون شد بعده اون همه ایده و حرف
رندونی با زندانبان در نبرد نیست در تملق است
سقوط مترسک ما بدست باد سقوطی قابل تحقق است
استاد..
من سیاه شدم و سیاه می بینم
ماشین که نه, خودمون رو غرق گناه می بینم
Twitter
Facebook
Flickr
RSS
1 سخن شما:
بسیار زیبا و پر معنی
شما خارج از یک جو ممکن و پیش آمده ( تُنگی که ماهی سیاه کوچک در آن گرفتار است ) نگاه تکامل یافته ای به اصل موضوع کرده ای، این یک شاخص عمل است که بیشتر، خواننده را به بُحران حقیقی یک پیش آمد ِ در گیر و مواجه برخورد میدهد؛ در مجموع پُر معنی است و میتواند انسان ثالث را در روان ِ خاطره ای متفاوت اما موازی صُق دهد
دامون
ارسال يک نظر