سه‌شنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۱

بخشش

تو که به نگاهی پادشاهی را به گدا

و به گدا می چرخانی پادشاهی را

وانمود کن که مدیون تو نیستم

اینکه حقیقت بود آن خواب و رویا

پرسش در تمنای پاسخ است

می توانی مرا ببخشی آیا؟

چهره می بخشاید آینه را

خورشید فراموش می کند ابر را

کوه نمی رنجد از کودکی باد

دل تنگ به آغوش میکشد صبر را

پرسش من در تمنای پاسخ است

می توانی مرا ببخشی آیا؟

1 سخن شما:

دامون گفت...

شعری به بی نشانی من



بخشیده بر گدایان عالمسوز، تاج پادشاهی را، در بُهد چشمان سلاطین مُنقلب
با منتی عظیم، در نقاب تکّبری

انکار را به دیواری نابجا و عظیم خلق
و در مُقابل هر نجوا، هر سئوال، خطی به امتداد سکوت کشیده
بخشش را حائزی نیست، از کیسه‌ ء زرگون
و من
من ایستاده ام به گونهء گل سُرخ در ذکر ارتداد
بخششی از تو ملزوم من نخواهد شد، تو خوب میدانی
چرا که به هنگامهء از تو تکبیر گفتن مرا به تُفیر از آتش، راندی از سرزمینت
بخشیدیَم به خاک با پرهنی از برگ انجیر
و رسوا شده گانت را در پوستینی از من گنجاندی تا شاید حدیث تکرارم را حکایتی دیگر شود
اما
آدمی را آدمیت لازم بود
حتی در صیقل آئینه های ِ سکندر ی
تو خوب میدانی
که
حقیقت را پژواک فقط حقیقت است
و تا موئودی که از آغازش آبستن شک و وحم و تردید است
در این مزار خاک که پوستی از من در آن به ا ُستُخوان است
احتمام آدمی را
احتمام آدمی را،آدمیت ملزوم و شیطان را جحیز خود فروخته گان به خد آ

صبح دمان که خورشید در شراره به زمین است
و چالش آفتاب به یقما ست تاریکی را
رویش من در زبانه ء گلهای شب در است
و ذکر من آری از آوازه ء بخشش از تو است
چرا که این واحه امتداد در ندامت و در سوره های تکرار است
مرا ارزانی این ‌ شخمزار زمین
نه بهشتی برین، در همسایه گی شیاطین


دامون